تبليغاتX
وفادارترین بی وفا

وفادارترین بی وفا

ساده بودم که تورا ساده تجسم کردم ...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 0:23  توسط مسیحا  | 

 

اگر  معجزه مقدور است ... اگر قلبت پر از نور است

اگر چشمم به جز چشمت به روی هر کسی کور است

اگر چون خستگان گشتم اگر هم خسته ات کردم

اگر بی میل بودی و به خود وابسته ات کردم....

حلالم کن .... حلالم کن !....

 

                                 ***************

 

نخواهم رفت ، خواهم ماند
روزي با تو ، خواهم خواند
سرودي را كه از چشمم نمي خواني
حديثي را كه جز رويا نمي داني

برايت مهربان بودم
تو مي دانستي و نا مهربان بودي
به پايت زندگي دادم
تو رنجم دادي و در فكر جان بودي

گرفتي هر چه از من بود
چو دشمن مرا پا بستي و رفتي
چو ترسيدي كه بگريزم
پل پيوندمان بشكستي و رفتي

 

***************

 

بمون ولی به خاطر غرور رفته ام برو !

برو ولی به خاطر دل شکسته ام بمون ...

به موندن تو عاشقم ، به رفتن تو مبتلا !

شکسته ام ولی برو ، بریده ام ولی بیا !

چه گیج حرف می زنم چه ساده درد می کشم

اسیر قهر و آشتی میون آب و آتشم !

تو را نفس کشیدم و به گریه با تو ساختم !

چه دیر عاشقت شدم ، چه دیرتر شناختم !!!

تو با منی بی توام ببین چه گریه آوره !

سکوت کن ،  سکوت کنسکوت حرف آخره ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 0:13  توسط مسیحا  | 

قلب من ماله تو

 

پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي

 اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.

دختر لبخندي زد و گفت ممنونم . تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..

حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..

دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو

به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني.. ولي اين بود اون حرفات..

حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم..

آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد...

چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟

دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده .

شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!

دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد.

بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:

سلام عزيزم . الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام .

از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام

هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم .. پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..

اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)

دختر نميتوانست باور كند ..

 اون اين كارو كرده بود .. اون قلبشو به دختر داده بود..

آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد ..

و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 0:4  توسط مسیحا  | 

تکرار عید ...

سال 1388

 

امسال هم مثله سالهای دیگه سرد و بدون امیدی به آینده شروع شد

 

و از سال قبل هم چیز خوشحال کننده ای نبود که بتونم دلم رو بهش خوش کنم ...

 

امیدوارم سال جدید سال خوبی برای اونهایی که هنوز کورسوئی از نور توی دلشون هست

 

سال خوبی باشه ...

" سال نو مبارک "

 

       مسیحا   

 

 

 

خیز و در کاسه زر آب طربناک انداز

 

پیشتر ز آنکه  شود کاسه سر خاک انداز

 

عاقبت منزل ما وادی خاموشانست

 

حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 23:0  توسط مسیحا  |